Sinac Web Developer
wordpress farsi

شکار کفتر با قلاب ماهیگیری

عمومی

شاید یک ماه از آن روز بگذرد ولی انصافا روز خوبی بود. مدتی بود که با دوستان قدیم بیرون نرفته بودم بالاخره فرصتی پیش آمد تا هوا عوض کنیم و صالح (دوستم) به قول خود وفا کرد و ما را به دریاچه طالقان برد. لطفاً نپرسید کجا بود زیرا بنده در بیاد آوری مختصات جغرافیایی آنجا کمی مشکل دارم ، آنقدر صالح عزیز ما را به اینطرف و آنطرف برد که راه خانه‌مان را نیز فراموش کردیم! اگر جستجویی در گوگل بفرمایید متوجه خواهید شد که دریاچه طالقان مکان مناسبی برای گذراندن لحظات خوش ماهیگیری‌ست. ما هم چه ماهیگیری کردیم. درباره ماهی‌هایی که گرفتیم در پایان صحبت می‌کنم تا شما مجبور باشید تا آخر سفرنامه را بخوانید. سفرنامه‌ای به قطر اشعار سهراب!

طراحی سایت برگ

به کنار دریاچه رسیدیم ٬ از داخل ماشین واضح بود که کمی پیاده رَوی و حمل آن همه تجهیزات انتظارمان را می‌کشد زیرا زمین خیس بود و جلو بردن ماشین خطر به گِل نشستن را در پی داشت. دوستان بنده نیز یکی خسته از رانندگی طولانی و دیگری آسیب دیده از حادثه‌ای هولناک ٬ همانجا بود که آهی در دل کشیدم و با خود گفتم واضح و مبرهن است حمل بیشتر تجهیزات بر دوش بنده است. کمی که جلو رفتیم صدای رضا در خطاب به بنده بلند شد که "هوی حواست کجاست ٬ همانند حیوان نجیب در گل فرو رفتی!" تمام کفشم در گل رفته بود. گویا تخمین مان از داخل ماشین کمی اشتباه بود بارندگی دیشب کمی بیشتر از چند ساعت بطول انجامیده بود و صفای بیشتری به کنار دریاچه داده بود…

پیام‌های بازرگانی: گویا چندی پیش عید بود و بنده از روئال آمونسن جستجوگر قطب‌های شمال و جنوب درخواست کردم تا مقاله‌ای اختصاصی برای سیناک بنویسد ایشان هم روی بنده را زمین نانداخته و چند سطری مرحمت فرمودند!

« مدتی گذشت و احساس سرما بر ما قلبه کرد به داگلاس (صالح) گفتم گویا هوا سرد گشته است او نیز حرف مرا تایید کرد و به رابرت (رضا) گفت هوا سرد است! »

بنده به صالح پیشنهاد دادم آن چادر را از ماشین درآوریم و چادری برپا کنیم. وظیفه آوردن چادر از ماشین تا محل اتراق طی سنگ کاغذ قیچی ناجوانمردانه بر عهده بنده افتاد (ناجوانمردانه: بعدها فهمیدم رضا و صالح دست بیکی کرده بودند.)

در بین راه برگشت به محل اتراق متوجه شدم صالح در بین راه چوب‌هایی که در ماشین با خود آورده بود را بر زمین انداخته تا بارش سبک‌تر شود. ولی هرچه جلوتر می‌رفتم تعداد چوب‌ها بیشتر و بیشتر می‌شد و گویا تمام بارش را بر زمین انداخته بود. تصور کنید آن چادر فنری با یک کپه چوب آن هم در آن زمین باتلاق‌ی…

چادر ٬ چادری که کم مانده بود صالح را به دریاچه بیاندازند! باد شدید بود و با آنکه با سیخ چادر را بر زمین کوبیده بودیم باز باد می‌خواست چادر را از جای بکند به همین خاطر صالح رفت داخل چادر و به من گفت که بروم دنبال سنگ بگردم تا بگذاریم داخل چادر ٬ صدای فریاد شنیدم وقتی پشتم را نگاه کردم دیدم چادر چرخی زده و دارد داخل دریاچه می‌افتد. رضا قابل رویت بود ولی صالح خیر! کمی به مخیله خویش فشار آوردم که آخرین بار صالح را کجا دیده‌ام؟! در دانشگاه قدیم؟ نه ٬ در خیابان جمهوری؟ نه ٬ در ماشین؟ نه ٬ در چادر؟ بله ٬ گویا صالح همچنان در چادر بود و ما درحال گرفتن چادر ؛

بنده در آن زمان به معادله‌ای جدید دست یافتم که فکر نکنم تا آن زمان کسی به آن پی برده باشد

if chef = Reza then chicken burn

توضیح معادله : اگر آشپز رضا باشد در نتیجه مرغ خواهد سوخت

یک ضرب المثل هست که میگه "آدم دوبار تو یک چاه نمی‌افته" بنده نیز به دلیل سفرهای زیادی که با سرآشپز رضا داشتم و تجربیاتی که کسب کرده بودم یک شیشه عسل درجه یک از بقالی خریداری کرده تا در مواقع اضطراری میل بفرمایم. برایم جالب بود که هروقت عسل را به صالح تعارف می‌کردم ایشان می‌گفتند: اَه سینا الان چادر رو نوچ می‌کنی! باید اعتراف کنم که در همین سفر بود که از رضا توانستم انداختن سنگ توی دریاچه رو یاد بگیرم. در بهترین شرایط سنگم ۴ بار می‌خورد روی آب.

برای قضای حاجت رفته بودم که چشمم به تنه درختی افتاد ٬ گویا چند سالی بود که در کنار دریاچه افتاده بود. بنظرم آمد که این تنه‌ی خشک جان می‌دهد برای آتش زدن که ای‌کاش هرگز این فکر به مغزم خطور نمی‌کرد. زنگی به صالح زدم که بدو بیا اینجا یک‌عالمه خورده هیزم ریخته ٬ اگر می‌گفتم " تنه‌ی درختی تکیده بر زمین بنهفته " او نیز می‌گفت " خسته‌ام من… خسته‌ام من… مثل… " . تنه که چه عرض کنم کنده‌ی مسابقه قویترین مرد ایران بود! به کوچیکه راضی شدیم ولی اون هم دستکمی از باباش نداشت. نمیدانم چرا هرچی کار سخته به ذهن من خطور می‌کنه! با هزار دردسر تنه‌ی درخت را به محل اتراق رساندیم ٬ در عکس بوضوح فاصله تنه درخت تا چادر معلوم است.حتما می‌پرسید که چرا برای قضای حاجت اینقدر از اتراق‌گاه دور شده‌ام!

تنه خیس بود و نای آتش گرفتن نداشت و دائما آوای "جیز جیز…" سر می‌داد. خوشبختانه رضا در موبایلش دیکشنری طبیعت داشت و آنچنان بود که فهمیدیم چوب خیس است چون شب گذشته باران زیادی آمده حتی زیاد‌تر از آنچه تابحال فکرش را می‌کردیم.

و اما ماهی‌هایی که گرفتیم را چگونه سیخ زدیم ٬ نمی‌توانم این موضوع را کاملا برایتان شرح دهم چون ما اصلا ماهی‌ای نگرفتیم! چوب ماهیگیری را از همان اول که وارد اتراق‌گاه شدیم تا آن زمانی که داشتیم می‌رفتیم بر زمین فرو کرده و با سنگ برایش پایه درست کرده بودم ٬ ماهی که گیرم نیامد هیچ تازه یک متلک نیز حواله‌ام شد. رضا گفت : سینا داری کفتر می‌گیری ٬ نگاهی به چوب انداختم دیدم شناور و طعمه در اثر وزش باد شدید ٬ از آب درآمده و به هوا رفته.

پیام‌های بازرگانی : برای روکم‌کنی حامد ملک بنده اینبار از سهراب سپهری درخواست کردم تا گوشه چشمی به تارنگار بنده بیاندازند و شعری سپید درخور این سفرنامه بسراید ٬ این چنین شد که سهراب گفت:

کفتری بر قلاب

زیر اندازیُ هیزم

بساط چای و دیگر هیچ

سنگ

چادری بر عرض کوفتن

آتشی افروختن

مرغی بر سیخ راندن

کم کَمَک بلعاندن

کوکَکی نوشاندن

سنگ بر رود راندن

های های خندیدن

چوب بر خاک راندن

خشم آتش بر چوب

جیزش چوب بر گوش

آنگاه…

باد ‌می‌وزد

چوب تکانی خورد

کفتری بر قلاب

تحلیل شعر سیناکِ سپهری : از سهراب خواستم جاهایی از شعرش را که درکش مشکل هست برایم تحلیل کند ولی سهراب گفت تحلیل شعر کار من نیست و باید به سراغ پدر شعر نو بروم ٬ بنده نیز جستجویی در ویکی پدیای فارسی کردم و دریافتم که منظور سهراب از پدر شعر نو نیما یوشیج بوده به همین خاطر دست به دامان نیما شدم و ایشان هم لطف کردند و قسمت‌هایی از شعر سهراب را برای شما تحلیل نمودند که در زیر آورده‌ام.

بساط چای و دیگر هیچ          بالاترین خلاف ما نوشیدن چای زیاد بود و هیچ کار دیگری نکردیم.

سنگ                               سنگ‌هایی که بنده برای ثابت کردن چادر بر زمین پیدا کردم

چادری بر عرض کوفتن            در اینجا عرض از نظر لغت عربی به معنای زمین است

کوکَکی نوشاندن                   کوکک نیز به معنای کوکاکولا است

سنگ بر رود راندن      سنگ‌هایی که با مهارت در آب انداخته می‌شود و چندین بار بر روی سطح آب می‌خورد

چوب بر خاک راندن                 سختی و مشقت رساندن تنه‌ی درخت به محل اتراق

خشم آتش بر چوب                انداختن تنه‌ی درخت داخل آتش

جیزش چوب بر گوش              شنیدن صدای جیز جیز چوب به دلیل خیس بودن آن (بخوانید جیزِشِ)

باد می‌وزد                           وزش باد باعث شده بود قلاب از آب بیرون بیاید و…

چوب تکانی خورد                   منظور از چوب همان چون ماهیگیری‌ست

کفتری بر قلاب                      …و رضا تیکه‌ای حواله بنده کند.

+ یک کامنت اختصاصی!


۷ دیدگاه 3165 بازدید

دیدگاه خود را بیان کنید. پاسخ دهید. نظر شما چیست؟ Leave a Reply

سلام ، ممنون از اینکه این مقاله را تا انتها مطالعه نمودید. اگر مفید بوده با به اشتراک گذاری این مقاله با دیگر دوستان‌تان در شبکه‌های اجتماعی هم به بالابردن سطح علمی آنها کمک کنید و هم از سیناک حمایت کنید. باتشکر

  1. صالح ۲۸ فروردین ۱۳۸۸

    درسته که ماهی نگرفتیم ولی انگار گرفتن کفتر با قلاب حالش بیشتره

    • سیناک ۲۹ فروردین ۱۳۸۸

      @صالح, چه عجب یه آشنا اومد اینجا… آقا صالح قدم رنجه فرمودید بازم بیا این‌طرفا…
      راستش از گرفتن ماهی و شکار کفتر به جایی نمی‌رسیم ، تا نیایم یه شرکت با هم بزنیم دست از سرت بر نمی‌دارم. :D

  2. عمو هوشنگ ۱۸ فروردین ۱۳۸۸

    به به، عجب جای قشنگی بوده … حسابی خوش گذشته
    کلی با عکسها عشق کردیم، نهار نوش جان
    (من نفهمیدم چرا بیسکویت رو پختین؟ )

    • سیناک ۱۹ فروردین ۱۳۸۸

      @عمو هوشنگ, سلام هوشنگ جان ، قصد نوشتن پاورقی در مورد بیسکویتت داشتم ولی نظرم عوض شد و حال می‌خواهم در یک مطلب جدا آنرا توضیح دهم.

  3. حامد ملک ۱۷ فروردین ۱۳۸۸

    سهراب سپهری خدابیامرز و نیما یوشیج رحمت الله علیه توامان توی گور مشغول ویبره هستند. سلام رسوندن :)

    • سیناک ۱۹ فروردین ۱۳۸۸

      @حامد ملک, سلام حامد عزیز ، مانده‌ام شما که منبع خبر IT و تکنولوژی هستید چرا این موضوع را نمی‌دانید که آن دو مرحوم زیبا کلام و شیرین سخن مدتهاست که شارِِژشان تمام شده و قادر به ویبره نیستند!
      سلامت باشید.