تنها دل نوشته سیناک
۱۲م شهریور ۱۳۸۷ نظر (۱۱)
من بودمُ پسر عمه
بندهگرامی ، جمعهای که گذشت در پارک سنگی تهران خوش بودیم، آشتی دوباره با کوه و ورزش را با مسیری کوتاه و نه چندان سخت شروع کردم، همان اول مسیر پلهها به یاد دوستان دانشگاهی قلعه حسن خان (شهرقدس) افتادم که گاه گاهی به گردش و تفریح میرفتیم، گروه ما اکثرا ۵ نفر بود، منُ و محسنُ، صالحُ، رضا و ابراهیم که ملقب به اِبی بود و هست. بعد از پایان دانشگاه دیگر کم همدیگر را میبینیم و حال همدیگر را بیشتر با تلفن میپرسیم. آن دوران چه بریز و بپاشی داشتیم، توی دانشگاه فقط گروه ما بود که تا اون آخر دانشگاه کنار هم بودیم، ولی حالا چی؟!؟! بنده خدا همین رضا بود که موقع کار بالای تیر برق، ۲فاز گرفتش و از اون بالا انداختش زمین، اول از همه من بودم که بعد از یک هفته با خبر شدم، اونم چه خبری، زنگ زدم به گوشیش که آره قراره بعد از یکسال دوباره گروه را دور هم جمع کنیم بریم شمال صفا، ولی صدایی که از پشت گوشی میآمد رضا نبود و خبری که شنیدم جالب نبود. چندتا عمل کرد، با اینکه ممنوعالملاقات بود ولی ۲بار رفتم بیمارستان دیدمش، دفه آخرم دوستان دیگر را بزور کتک کشوندمشون بیمارستان، یکی میگفت الان نه، یکی دیگه میگفت بعداً میام، بازم ابی مرام داشت از شمال کوبید اومد تا رفیقشو ببینه. رضا الان حالش خوبه ولی نه مثل اولش، داره کم کم راه میافته؛ برق دوفاز و سقوط از تیر برق!
عمومیآخرین کلام: ممکنه شما با برق شوخی داشته باشید ولی برق با کسی شوخی نداره مخصوصا اگر اسمش ۲فاز یا ۳فاز باشه.

