۱۷م فروردین ۱۳۸۸
شاید یک ماه از آن روز بگذرد ولی انصافا روز خوبی بود. مدتی بود که با دوستان قدیم بیرون نرفته بودم بالاخره فرصتی پیش آمد تا هوا عوض کنیم و صالح (دوستم) به قول خود وفا کرد و ما را به دریاچه طالقان برد. لطفاً نپرسید کجا بود زیرا بنده در بیاد آوری مختصات جغرافیایی آنجا کمی مشکل دارم ، آنقدر صالح عزیز ما را به اینطرف و آنطرف برد که راه خانهمان را نیز فراموش کردیم! اگر جستجویی در گوگل بفرمایید متوجه خواهید شد که دریاچه طالقان مکان مناسبی برای گذراندن لحظات خوش ماهیگیریست. ما هم چه ماهیگیری کردیم. درباره ماهیهایی که گرفتیم در پایان صحبت میکنم تا شما مجبور باشید تا آخر سفرنامه را بخوانید. سفرنامهای به قطر اشعار سهراب!
به کنار دریاچه رسیدیم ٬ از داخل ماشین واضح بود که کمی پیاده رَوی و حمل آن همه تجهیزات انتظارمان را میکشد زیرا زمین خیس بود و جلو بردن ماشین خطر به گِل نشستن را در پی داشت. دوستان بنده نیز یکی خسته از رانندگی طولانی و دیگری آسیب دیده از حادثهای هولناک ٬ همانجا بود که آهی در دل کشیدم و با خود گفتم واضح و مبرهن است حمل بیشتر تجهیزات بر دوش بنده است. کمی که جلو رفتیم صدای رضا در خطاب به بنده بلند شد که "هوی حواست کجاست ٬ همانند حیوان نجیب در گل فرو رفتی!" تمام کفشم در گل رفته بود. گویا تخمین مان از داخل ماشین کمی اشتباه بود بارندگی دیشب کمی بیشتر از چند ساعت بطول انجامیده بود و صفای بیشتری به کنار دریاچه داده بود…
ادامهی شکار کفتر با قلاب ماهیگیری را بخوانید…
عمومیسهراب سپهری، سیناک، طالقان، لنسر، ماهی
۱۲م شهریور ۱۳۸۷
بنده من بودمُ پسر عمه گرامی ، جمعهای که گذشت در پارک سنگی تهران خوش بودیم، آشتی دوباره با کوه و ورزش را با مسیری کوتاه و نه چندان سخت شروع کردم، همان اول مسیر پلهها به یاد دوستان دانشگاهی قلعه حسن خان (شهرقدس) افتادم که گاه گاهی به گردش و تفریح میرفتیم، گروه ما اکثرا ۵ نفر بود، منُ و محسنُ، صالحُ، رضا و ابراهیم که ملقب به اِبی بود و هست. بعد از پایان دانشگاه دیگر کم همدیگر را میبینیم و حال همدیگر را بیشتر با تلفن میپرسیم. آن دوران چه بریز و بپاشی داشتیم، توی دانشگاه فقط گروه ما بود که تا اون آخر دانشگاه کنار هم بودیم، ولی حالا چی؟!؟! بنده خدا همین رضا بود که موقع کار بالای تیر برق، ۲فاز گرفتش و از اون بالا انداختش زمین، اول از همه من بودم که بعد از یک هفته با خبر شدم، اونم چه خبری، زنگ زدم به گوشیش که آره قراره بعد از یکسال دوباره گروه را دور هم جمع کنیم بریم شمال صفا، ولی صدایی که از پشت گوشی میآمد رضا نبود و خبری که شنیدم جالب نبود. چندتا عمل کرد، با اینکه ممنوعالملاقات بود ولی ۲بار رفتم بیمارستان دیدمش، دفه آخرم دوستان دیگر را بزور کتک کشوندمشون بیمارستان، یکی میگفت الان نه، یکی دیگه میگفت بعداً میام، بازم ابی مرام داشت از شمال کوبید اومد تا رفیقشو ببینه. رضا الان حالش خوبه ولی نه مثل اولش، داره کم کم راه میافته؛ برق دوفاز و سقوط از تیر برق!
آخرین کلام: ممکنه شما با برق شوخی داشته باشید ولی برق با کسی شوخی نداره مخصوصا اگر اسمش ۲فاز یا ۳فاز باشه.
عمومیابراهیم، ابی، رضا، سیناک، صالح، محسن