خواب یا خاب

چهارشنبه‌ای که گذشت صالح یکی از دوستان دانشگاه قدیم با بنده تماس گرفت که مثل همیشه با اکیپ کوچک‌مان سری به طبیعت نیمه‌بکر بزنیم و هوایی تازه کنیم بنده نیز دعوت ایشان را اجابت کرده و به دیگر همیاران زنگی زدم٬ متاسفانه فقط رضا در تهران بود و دیگر دوستان در دسترس نبودند٬ قبلاً درباره رضا و اتفاق ناگواری که براش افتاده بود در اینجا گفته بودم٬ خوشبختانه حالش بهتر شده و راه رفتنش طبیعی‌تر. سرتان را درد نآورم قرار شد صالح که ماشین دارد ما را در ایستگاه مترو گلشهر رأس ساعت ۸ ملاقات کند تا با هم به پشت سد کرج عزیمت کنیم. بنده به دلیل بد قولی‌های مکرر و خراب شدن سابقه‌ام در بین دوستان ساعت تلفن همراهم را بر روی ساعت ۵ تنظیم کردم ولی نمی‌دانم چرا ناخودآگاه رأس ساعت ۴ از خواب بیدار شدم٬ گفتم فرصت غنیمت‌یست تا این یک‌ساعت را درکنار دنیای مجازی بگذرانیم٬ نشان به آن نشان که آن یک‌ساعت شد یک‌ساعتُ‌چهلُ‌پنج‌دقیقه و خواب آلودگی عمیق تمام وجودم را فرا گرفت. تا‌به اینجا را داشته باشید تا خوابی را که در بین چرت صبحگاهی‌ام دیدم را برایتان تعریف کنم.

خواب دیدم که دو کودک دوقلوی حدوداً یک ساله یکی خواب و دیگری در حال غلت زدن در رخت‌خواب درحال بازی‌ست٬ به طرف کودک بیدار رفتم و ازش پرسیدم که چرا نمی‌خسبی او گفت که نمی‌خواهد درس بخواند! کمی با خود اندیشیدم که آیا جواب کودک می‌تواند جواب سوال بنده باشد یا خیر که آن کودک خواب٬ بیدار شد ولی برایم چیزی مشکوک آمد. کله صالح بر روی تن کودک بود٬ او گفت سینا پاشو دیگه دیر شد! نگاهی به کودک دیگر انداختم و دیدم کله رضا هم بر روی بدن کودک است٬ یکه خوردم که بناگاه از خواب بیدار شدم ولی نه از روی تعجب یا ترس بلکه بخاطر صدای زنگ اس‌ام‌اس‌ام که نوشته بود: بشتابید٬ سیم‌کارت ۰۹۱۲ با قیمت ۲۸۸ هزار تومان. در حال خواندن اس‌ام‌اس بودم که یادم افتاد با دوستان قرار دارم و ساعت هم ۷:۳۰ بود و بموقع به قرار نمی‌رسم. بله برای چندمین بار دوستان را سر قرار کاشتم و این عادت بدم را حتی با تنظیم زنگ تلفن همراهم هم نتوانستم ترک کنم دیگر چه برسد به تله‌پاتی صالح و رضا که در خوابم برای چند ثانیه بصورت کارتونی ظاهر شدند! عکس‌هایی از سفر نیم‌روزمان را در ادامه مطلب گذاشته‌ام.

درباره قالب جدید: عکسی که بنده بعنوان معرفی فیدخوان در سمت راست وبلاگ قرار داده‌ام در حقیقت فهرستی از امکانات تارنماست که شامل وبلاگ٬ تماس٬ فرندفید٬ گودر است و تصویر معرف فیدخوان مبین جمله ابداعی بنده یعنی «بفرما فیدزا» با ترجمه عامیانه «بفرمایید پیتزا» و ترجمه وبی «تمنا می‌کنم از طریق فید مرا دنبال کنید»، در ضمن شنیدن نظرتان درباره قالب جدید وبلاگ بسی مایه مسرت است. شاد باشید

ادامه‌ی خواب یا خاب را بخوانید…

عمومی
، ، ، ،

تنها دل نوشته سیناک

sinac-koh-parke-sangi بنده من بودم‌ُ پسر عمه گرامی ، جمعه‌ای که گذشت در پارک سنگی تهران خوش بودیم، آشتی دوباره با کوه و ورزش را با مسیری کوتاه و نه چندان سخت شروع کردم، همان اول مسیر پله‌ها به یاد دوستان دانشگاهی قلعه حسن خان (شهرقدس) افتادم که گاه گاهی به گردش و تفریح می‌رفتیم، گروه ما اکثرا ۵ نفر بود، منُ و محسنُ، صالحُ، رضا و ابراهیم که ملقب به اِبی بود و هست. بعد از پایان دانشگاه دیگر کم همدیگر را می‌بینیم و حال همدیگر را بیشتر با تلفن می‌پرسیم. آن دوران چه بریز و بپاشی داشتیم، توی دانشگاه فقط گروه ما بود که تا اون آخر دانشگاه کنار هم بودیم، ولی حالا چی؟!؟! بنده خدا همین رضا بود که موقع کار بالای تیر برق، ۲فاز گرفتش و از اون بالا انداختش زمین، اول از همه من بودم که بعد از یک هفته با خبر شدم، اونم چه خبری، زنگ زدم به گوشیش که آره قراره بعد از یکسال دوباره گروه را دور هم جمع کنیم بریم شمال صفا، ولی صدایی که از پشت گوشی می‌آمد رضا نبود و خبری که شنیدم جالب نبود. چندتا عمل کرد، با اینکه ممنوع‌الملاقات بود ولی ۲بار رفتم بیمارستان دیدمش، دفه آخرم دوستان دیگر را بزور کتک کشوندمشون بیمارستان، یکی می‌گفت الان نه، یکی دیگه می‌گفت بعداً میام، بازم ابی مرام داشت از شمال کوبید اومد تا رفیقشو ببینه. رضا الان حالش خوبه ولی نه مثل اولش، داره کم کم راه میافته؛ برق دوفاز و سقوط از تیر برق!

آخرین کلام: ممکنه شما با برق شوخی داشته باشید ولی برق با کسی شوخی نداره مخصوصا اگر اسمش ۲فاز یا ۳فاز باشه.

عمومی
، ، ، ، ،